تبليغاتX
با من بمان ای همنفس - شاعر و فرشته
به شهر آرزوهایم بیا با مرهم چشمت به زخم کهنه ی قلبم دوایی شو

شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند. فرشته ،  پري به شاعر داد و شاعر، شعري به فرشته. شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.

خدا گفت: ديگر تمام شد. ديگر زندگي براي هر دوتان دشوار مي شود. زيرا شاعري که بوي آسمان را بشنود،  زمين برايش کوچک است و فرشته اي که مزه عشق را بچشد، آسمان برايش تنگ...

  

                              *•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .•*..*•. .•*.*•. .•*

 

دماغش را عمل كرد. حالا به جاي اون دماغ گنده يه دماغ كوچولوي سربالا داشت. دو روز بعد از گرسنگي مرد!!  مادرش صد دفعه بهش گفته بود كه عمل جراحي بيني مخصوص آدماست نه فيل ها!

 

پروانه در ميان گل ها بود و او محو زيباي اش شده بود. ناگهان مشتي بر صورتش فرو آمد: « مگه خودت خواهر مادر نداري!»

 

           ..•*..*•. خدايا شکر ايام شادي و نشاط را نصيبم کن .•*..*•..

   ..•*..*•. خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم  .•*..*•..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 16:43  توسط دختر باران  |