تبليغاتX
با من بمان ای همنفس - من می ترسم.....
به شهر آرزوهایم بیا با مرهم چشمت به زخم کهنه ی قلبم دوایی شو
 

 

 

دو تا دانه توي خاک حاصلخيز بهاري کنار هم نشسته بودند.

 

دانه اولي گفت:

" من ميخواهم رشد کنم ! من ميخواهم ريشه هايم را هرچه

عميق تر در دل خاک فرو کنم و شاخه هايم را از ميان پوسته

زمين بالاي سرم پخش کنم ... من ميخواهم شکوفه هاي

لطيف خودم را همانند بيرق هاي رنگين برافشانم و رسيدن

بهار را نويد دهم ... من ميخواهم گرماي آفتاب را روي صورت

و لطافت شبنم صبحگاهي را روي گلبرگ هايم احساس کنم "

و بدين ترتيب دانه روئيد .

 

دانه دومي گفت:

" من مي ترسم... اگر من ريشه هايم را به دل خاک سياه

فرو کنم، نمي دانم که در آن تاريکي با چه چيزهايي روبرو

خواهم شد. اگر از ميان خاک سفت بالاي سرم را نگاه کنم،

امکان دارد شاخه هاي لطيفم آسيب ببينند ... چه خواهم

کرد اگر شکوفه هايم باز شوند و ماري قصد خوردن آن ها را

کند؟  تازه ، اگر قرار باشد شکوفه هايم به گل نشينند ، احتمال دارد بچه

کوچکي مرا از ريشه بيرون بکشد. نه...  همان بهتر که منتظر بمانم تا فرصت

بهتري نصيبم شود  و بدين ترتيب دانه منتظر ماند .

 

 

مرغ خانگي که براي يافتن غذا مشغول کندوکاو زمين در اوائل بهار بود دانه را ديد و

در يک چشم برهم زدن قورتش داد!

 

   


                     ..•*..*•. زير بارون دعا نفس بکش .•*..*•..

 

 

   ..•*..*•. خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم  .•*..*•..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 14:30  توسط دختر باران  |