|
|
|
|
|
قطره دلش دريا ميخواست. خيلي وقت بود كه به خدا گفته بود. هربار خدا ميگفت: از قطره تا دريا راهيست طولاني. راهي از رنج و عشق و صبوري. هر قطره را لياقت دريا نيست. قطره عبور كرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت. قطره ايستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت و هر بار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت. تا روزي كه خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره را به دريا رساند. قطره طعم دريا را چشيد. طعم دريا شدن را. اما... روزي قطره به خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري از دريا بزرگتر هم هست؟ خدا گفت: هست. قطره گفت: پس من آن را ميخواهم. بزرگترين را. بينهايت را. خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اينجا بينهايت است. آدم عاشق بود. دنبال كلمهاي ميگشت تا عشق را در آن بريزد. اما هيچ كلمهاي توان سنگيني عشق را نداشت. آدم همه عشقش را توي يك قطره ريخت. قطره از قلب عاشق عبور كرد و وقتي كه قطره از چشم عاشق چكيد، خدا گفت: حالا تو بينهايتي، چون كه عكس من در اشك عاشق است.
..•*..*•. زير بارون دعا نفس بکش .•*..*•..
..•*..*•. خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم .•*..*•..
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت 17:30 توسط دختر باران
|
|
||
|
|
|
|
|
نامه یک پدر به پسرش: پسر دلبندم!! روزی که پیریم را دیدی، گرچه الان نیستم، شکیبا باش و سعی کن درکم کنی... اگر موقع غذا خوردن، خودم را کثیف میکنم و چنانچه نمیتوانم لباسهایم را بپوشم، طاقت بیاور. ساعت هایی را به یاد بیاور که من این مورد را به تو می آموختم. در صورتیکه به هنگام صحبت با تو، مطالبی را هزار بار بازگو میکنم، حرفم را قطع نکن و به من گوش بده. زمانیکه کودکی بیش نبودی، داستانی را برایت هزاربار می خواندم تا خواب به چشمانت راه یابد. هنگامی که نمیخواهم دوش بگیرم، نه شرمنده ام کن و نه سرزنشم... زمانی را به خاطر آور که من برای حمام بردنت هزار دوز و کلک میزدم. موقعی که ناتوانی ام را در کاربرد فن آوری های جدید میبینی، به من فرصت فراگیری اش را بده و با لبخند تمسخرآمیز نگاهم نکن. من به تو خیلی چیزها آموختم... چگونه بخوری، چطور بپوشی و چسان با زندگی روبرو شوی... گاه به هنگام گفت و گو که دچار فراموشی می شوم و یا رشته کلام مان قطع میشود ... به من فرصت کافی بده تا موضوع بحث را به یاد آورم و اگر موفق نشدم به یاد بیاورم، عصبی نشو... ولی بی تردید آنچه برایم خیلی اهمیت دارد در کنارت بودن و گفت و شنود با توست. اصلا اگر اشتها نداشتم، به زور به غذا خوردن وادارم نکن. خوب میدانم که کی باید بخورم یا نخورم. زمانیکه پاهایم خسته اند و مرا از رفتن باز میدارند، دستانت را به من بده... همانگونه که در کودکی نخستین گامهایت را به کمک من برمیداشتی. چنانچه روزی به تو گفتم که دیگر نمیخواهم زنده بمانم و دوست دارم بمیرم... خشمگین نشو. یک روز درمی یابی که من چه میگویم... از اینکه مرا در کنارت میبینی نباید احساس خشمگینی و اندوهگینی و یا ناتوانی کنی... باید پهلوی من باشی، بکوشی درکم کنی و یاری دهی، آنسان که کمکت کردم زندگی ات را شروع کنی. کمکم کن تا گام بردارم. با عشق و بردباری یاریم ده که مسیر زندگی ام را بپیمایم. من هم پاداشت را با تبسم و محبتی که پیوسته به تو ارزانی داشته ام خواهم داد. پسرم دوستت دارم پدرت
..•*..*•. خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم .•*..*•..
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 11 مهر1388ساعت 12:22 توسط دختر باران
|
|
||