|
|
|
|
|
يک روز معلم يکي از کلاسها نيامده بود. به جاي اون، يکي ديگه از معلم هاي مدرسه رفت سر کلاس. از اونجا که درس مورد نظر تخصص اش نبود، تصميم گرفت يه بازي شاد و ساده راه بندازه و اون ساعت رو اينطوري بگذرونن. براي همين ، يه ظرف آب و يه صابون و يه قوطي جوهر خودنويس آورد. بچه ها رو به صف کرد و مسابقه شروع شد. قرار بود هر کدوم از بچه ها بياد و دستش رو که قبلا جوهري شده بود، بدون کمک کسي و بدون کمک دست ديگه اش، با آب و صابون پاک کنه. يعني راست دست ها، دست راستشون رو جوهري ميکردن و بايد با همون دست، اون رو با آب و صابون تميز ميکردن، چپ دست ها هم، دست چپشون. و در آخر، کسي که هم زمان کمتري صرف کرده بود و هم دستش رو تميزتر شسته بود، برنده اعلام ميشد. مسابقه تموم شد و برنده مشخص شد. وقتي برنده رو نگاه کردن، ديدن هنوز هم جوهر بين انگشتانش مونده و کاملا تميز نشده. معلم باحال ما، نفر آخر ( که از همه بيشتر کارش طول کشيده بود و دستش کمتر تميز شده بود ) رو آورد. اين بار اجازه داد از هر دو دستش استفاده کنه. زمان گرفتن و ديدن که در زماني خيلي کمتر از نفر اول، دستش رو کاملا تميز کرد و هيچ اثري از جوهر روي دستش نموند. معلم بچه ها رو جمع کرد و بهشون گفت: ديديد.... ما همه مثل اون دست هستيم... اگه يه روزي حتي همه ي عزم خودمون رو جزم کنيم که خودشويي کنيم و به فکر تميز کردن درون خودمون بيافتيم، بازهم يه جاهايي باقي مي مونه که دستمون بهش نمي رسه.... اما اگه يه دوست خوب و صادق مثل اون يکي دستمون باشه، خيلي راحت تر و بهتر مي تونيم خودمون رو اصلاح کنيم... واسه همينه که يه بزرگي گفته : اگه همه ي عمرتو صرف پيدا کردن يه دوست واقعي کني ، ضرر نکردي
..•*..*•. بقاي صفاي دل پرمهرتون .•*..*•..
..•*..*•. خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم .•*..*•..
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 20 آذر1387ساعت 17:53 توسط دختر باران
|
|
||
|
|
|
|
|
روزي مردي به سفر ميره و به محض ورود به اتاق هتل، متوجه ميشه که هتل به کامپيوتر مجهزه. تصميم ميگيره به همسرش ايميل بزنه. نامه رو مينويسه اما در تايپ آدرس دچار اشتباه ميشه و بدون اينکه متوجه بشه نامه رو ميفرسته. در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خونه بر گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا آشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميره تا ايميل هاشو چک کنه ، اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکنه و رو زمين مي افته. پسرش، مادرش رو نقش برزمين ميبينه و با هول و هراس به سمت مادرش ميره و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افته:
گيرنده : همسر عزيزم موضوع : من رسيدم
ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدی. راستش اينجا کامپيوتر دارن و هر کس به اينجا مياد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته. من همين الان رسيدم و همه چيز رو چک کردم. همه چيز براي ورود تو رو به راهه. فردا ميبينمت. اميدوارم سفر تو هم، مثل سفر من بي خطر باشه. واي چه قدر اينجا گرمه !!
..•*..*•. خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم .•*..*•..
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 3 آذر1387ساعت 9:15 توسط دختر باران
|
|
||