تبليغاتX
با من بمان ای همنفس
به شهر آرزوهایم بیا با مرهم چشمت به زخم کهنه ی قلبم دوایی شو
 

 

حکم اعدام قطعي بود. فقط هفتاد و دو ساعت وقت داشت. سه روز بعد هشت صبح بالاي دار بود. مرد مرتکب قتل شده بود و اولياي مقتول هم رضايت نداده بودند. شب اول با وکيلش صحبت کرد. وکيل گفت که تمام تلاش خود را مي کند ولي ديگر فايده اي ندارد. با خود فکر کرد اين همه پول گرفته که فقط همين را بگويد. صبح به يکي از دوستانش در دادگستري تلفن زد اما او حاضر نبود خود را براي يک اعدامي به دردسر بياندازد.

"رفاقت هاي اين دوره زمونه بوي...."

عصر با خانواده اش تماس گرفت. مسافرت بودند. تلفن روي منشي بود. چيزي نگفت و گوشي را گذاشت. به شدت غمگين بود. شب به قاضي پرونده زنگ زد. پيشنهاد هديه داد. قاضي به او لطف کرد و نشنيده گرفت.

"باز به معرفت قاضي..."

صبح روز دوم به اولياي مقتول زنگ زد. حرفشان همان بود. هر چه التماس کرد فايده اي نداشت.

"به درک....."

ظهر تقريباْ دستانش مي لرزيد. حتي به فرار هم فکر کرد. شب خوابش نبرد. گريه کرد. از خدا مهلت خواست. گفت نمي خواهد بميرد.

"تو رو خدا....."

خدا به او گفت که چقدر دير کرده و اينکه با اين حال اگر مي خواهد نجات پيدا کند اين چند ساعت را هم صبر کند و به او اعتماد کند. مرد باز هم گريه کرد.

صبح شد. هيچ خبر خوشي در کار نبود. راس ساعت هفت و سي دقيقه در سلولش باز شد و دو سرباز او را به سمت چوبه دار بردند. مامور ، حکم را برايش خواند و او را بالاي سکو فرستاد. براي وصيت هيچ حرفي نداشت. دستانش را بستند. و بعد چشمانش را. چهارپايه زير پايش لق مي خورد. ثانيه شمار که از روي دوازده گذشت مامور به سرباز اشاره کرد که حکم را اجرا کند. تا هنوز بين زمين و آسمان بود و طناب به گردنش محکم نشده بود ، فرياد زد :

"اين خدای شما دروغگويي بيش نيست..."

و بعد آويزان شد.

فرشته اي که کنار چوبه دار ايستاده بود براي مرد تاسفي خورد و با ماموريت نيمه تمام به آسمان باز گشت. بعداْ سرباز فهميد که يکي از گره هاي طناب شل شده بود و ممکن بود باز شود.

 

                         ..•*..*•. الهي تكيه بر لطف تو دارم  .•*..*•..

 

   ..•*..*•. خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم  .•*..*•..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 14:11  توسط دختر باران  | 

 

ميگن يه روز ده نفر داشتن توي جنگل ميرفتن. دوتاشون ميفتن توي چاه. تلاش ميكنن كه بيان بالا اما بقيه داد ميزدن كه شما نميتونيد بيخيال شين. يكيشون قبول ميكنه و ميميره. اما اون يكي همچنان تلاش ميكنه در حالي كه بازم بقيه داد ميزدن تو نميتوني. بالاخره ميرسه بالا. همه تعجب ميكنن. تازه ميفهمن كه طرف كر بوده. روي كاغذ مينويسه: دوستان از اينكه منو تشويق كردين تا بيام بالا ممنونم.

           پس

                                     لازمه بعضي وقتا  كر بشيم

 

 

                         ..•*..*•.  بقاي صفاي دل پرمهرتون  .•*..*•..

 

   ..•*..*•. خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم  .•*..*•..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 8:55  توسط دختر باران  |