|
|
|
|
|
ما به هم محتاجيم مثل ديوونه به خواب مثل گندم به زمين مثل شوره زار به آب ما به هم محتاجيم مثل يه ماهي به آب مثل آدم به هوا ما به هم محتاجيم ما به هم محتاجيم ما به هم محتاجيم *•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .•*..* *•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .•*..* هميشه يه چيزايي هست که آدم نمي تونه پيش هر کسي به زبون بياردشون. راستش، اگه هم نگه تو دلش مثل يه غده مي مونه و هرازگاهي اين غده تبديل به يه بغض بزرگ تو گلوش مي شه و بدجوري ميترکه ... آدما هميشه به هم احتياج دارن احتياج به يه هم صحبت يه رفيق، يه همدل، خيلي واسشون مهمه وقتي که خيلي غصه دارن و دلشون مي خواد درددل کنن هر چي به اطراف نگاه مي کنن حتي يه نفر نيست که به درد و دلشون گوش کنه آره يه دوست خوب اونيه که وقتي هيچکس پيشت نيست از راه مي رسه و دستتو مي گيره آره اون دوستته، دوست واقعي تو خدايا! يــــادم بـــــده يـــــــادم بـــــاشـــه يـــــــــادت بــــــاشــــم ..•*..*•. خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم .•*..*•..
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 15:31 توسط دختر باران
|
|
||
|
|
|
|
|
مامان خيلي آروم بابارو بلند ميكنه و ليوان آبو ميده دستش، بابا دستهاش ميلرزه، اول قرصشو ميخوره بعد آروم آبو ميخوره، دستهاي بابا لاغر و درازه، زير چشماشم سياهه، سياهه... همش خس خس ميكنه، زوركي نفس ميكشه، انگار يه چيزي تو گلوش گير كرده، گاهي وقتها فكر ميكنم ميخواد خفه بشه، نه... دوست ندارم خفه بشه... دوباره سرفه ميكنه، ليوان از دستش ميافته رو زمين، از صداي شكستنش دلم ميريزه، همش سرفه ميكنه. كاش هر چي تو گلوش گير كرده بياد بيرون، وقتي بابا اين جوري سرفه ميكنه صورتش سياه ميشه، مامان يه چيزي ميگيره رو دهن بابا، نميدونم چيه، ولي با لوله به يك كپسول گنده چسبيده، حالا دستهاي مامان هم ميلرزه... ميدوم تو اتاقم، درو هم ميبندم تا صداي سرفه بابا نياد... . يه عروسك دارم سرش مو نداره مثل بابا، اونو ميخوابونم رو تخت مثل بابا، بعد ميبرمش دكتر مثل بابا، يه آمپول بهش ميزنم، حتما خوب ميشه. اگه بابام آمپول بزنه از اون آمپول گندهها حتما خوب خوب ميشه... درو كه باز ميكنم ديگه صداي سرفه بابا نميياد، يواش مييام بيرون بابا رو تختش خوابيده، تندي مييام تو اتاق مامان. داره نماز ميخونه، نه ديگه نمازشو تموم كرده، نشسته و دستاشو بلند كرده و دعا ميخونه، ميدوم و ميپرم تو بغلش، محكم فشارم ميده، دو سه تا ماچ از لپم ميكنه، صورتم خيس ميشه، ازش ميپرسم چرا صورتت خيسه؟ زود صورتشو پاك ميكنه و ميگه: ماماني وضو گرفتم يادم رفت صورتمو خشك كنم، چشماش قرمزه و پف كرده، فكر ميكنم تو دلم سوزن ميزنن، خيلي دلم ميسوزه، گاهي وقتها مثل الان منم يه چيزي تو گلوم گير ميكنه، ديگه نميتونم حرف بزنم، حتما منم مثل بابام شدم... مامان دوباره ماچم ميكنه و ميگه: سايه نميخواي كارتون نگاه كني؟... سرمو ميبرم بالا و ميگم: نه... مامان ميگه: چرا عزيزم، برنامه كودك داره ها... من ميگم: تلويزيونمون خرابه كارتونش رنگي نيست... مامان نازم ميكنه و ميگه: آخ يادم رفت بدم درستش كنن، حالا اين دفعه برو نگاه كن قول ميدم فردا بدم درستش كنن... دوباره ماچم ميكنه... زود بلند ميشم و ميدوم تلويزيونو روشن ميكنم، آخ جون كارتون داره ولي حيف كه سياه و سفيده... تا زنگ زدن ميدوم درو باز ميكنم، خاله شهين ميپره و بغلم ميكنه، خيلي دوستش دارم. ميخواد منو ببره خونشون. آخ جون اون وقت ميتونم با ارژنگ و ارغوان بازي كنم. واي چقدر خاله خوشگل شده، هميشه موهاش رنگيه، يه بار طلايي، يه بار قهوهاي، اين دفعه هم يه كمي موهاش قرمز شده، كاش موهاي مامانم رنگي بود. هميشه موهاش سياه و سفيده. تازه بيشترشم سفيده. دوست دارم موهاي مامان رنگي بشه، ولي مامانم ميگه: بابات دوست نداره... . مامان لباسهامو عوض ميكنه، صورتمو ميبوسه و ميگه: خونه خاله شيطوني نكني ها... . من و ارژنگ و ارغوان چشم گيرك بازي ميكنيم كه يكدفعه شوهر خاله شهين ميياد تو و صداي آقا شيرهرو درميياره و ميگه: الان ميخورمتون، هر 3 تامون جيغ ميزنيم و از خوشحالي ميپريم بغلش، 3 تا چيپس گنده واسمون خريده، از بس كه دوستش دارم بهش ميگم عمو رشيد. يه دسته گل خوشگل هم خريده واسه خاله شهين، گلها هم مثل خودش ميخنديدن... عمو رشيد يكي يكي مارو بغل ميكنه و ميندازه بالا، ديوارها دورسرم ميچرخن، خيلي كيف داره، هر 3 تا مون جيغ ميكشيم و ميخنديم. ما قلقلكش ميديم و اون ميخنده. از بس خنديد صورتش گلي شد... دستهاي عمو رشيد خيلي گندهاس، ميتونه من و ارژنگ و ارغوانرو با هم بغل كنه و بچرخونه، ما هم ميخنديديم و موهاي فرفريشو بهم ميزنيم... خاله آلبوم عكسهاشو ميياره كه نگاه كنيم، عكسهاي ارژنگ و ارغوان، عكسهاي عمو، خاله، جوونياش، بچهگياش... يه جا مامان و خاله همديگر رو بغل كردن. خاله بهم ميگه: اين مامانه، اينم منم... اينجا چقدر مامان خوشگل شده. از خاله هم خوشگلتره. موهاشو گيس كرده، لباشم قرمز كرده، من نديدم مامان لباش قرمز باشه... خاله عكس بابا و عمو رشيد رو نشونم ميده، اينجا بابا داره ميخنده، سرش مو داره، موهاي قشنگ، دستهاي بزرگ، يك تفنگ سياه دستشه. به عمو ميگم: عمو اين تفنگها بزرگن؟ ... عمو دستهاشو از هم باز ميكنه و با خنده ميگه: آره عمو به اين بزرگي، بعدشم خيلي سنگينه، هر كسي نميتونه بلندش كنه... به بابا نگاه ميكنم. قدش از عمو هم بلندتره. چه زوري داشته لباسهاشون مثل همه... به عمو ميگم: بابام از اين عكسها داره؟... عمو نگاهي به خاله ميكنه و ميگه: آره سايه جان، حتما داره... اين دفعه به مامان بگو آلبوم عكسها رو نشونت بده... بازم به بابا نگاه ميكنم، دلم برايش تنگ ميشه، انگار يه چيزي دلمو فشار ميده... اين دفعه اگه بابا سرفه كرد، ليوان از دستش افتاد، اگه بهم نخنديد نميرم تو اتاقم. همونجا پيشش ميمونم... . صبح از همه زودتر بيدار ميشم. تا با خاله ميرسيم خونمون تندي ميدوم تو اتاق بابا، مامان كنار تخت وايستاده، چشماش از ديروزم قرمزتره. بابا رو تختش نيست قاب عكس بزرگ بابا رو تخته كه يك تفنگ سياه تو دستشه. بابا داره بهم ميخنده... ..•*..*•. بقاي صفاي دل پرمهرتون .•*..*•.. ..•*..*•. خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم .•*..*•..
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 3 خرداد1387ساعت 15:32 توسط دختر باران
|
|
||