تبليغاتX
با من بمان ای همنفس
به شهر آرزوهایم بیا با مرهم چشمت به زخم کهنه ی قلبم دوایی شو
 

 

 

دو تا دانه توي خاک حاصلخيز بهاري کنار هم نشسته بودند.

 

دانه اولي گفت:

" من ميخواهم رشد کنم ! من ميخواهم ريشه هايم را هرچه

عميق تر در دل خاک فرو کنم و شاخه هايم را از ميان پوسته

زمين بالاي سرم پخش کنم ... من ميخواهم شکوفه هاي

لطيف خودم را همانند بيرق هاي رنگين برافشانم و رسيدن

بهار را نويد دهم ... من ميخواهم گرماي آفتاب را روي صورت

و لطافت شبنم صبحگاهي را روي گلبرگ هايم احساس کنم "

و بدين ترتيب دانه روئيد .

 

دانه دومي گفت:

" من مي ترسم... اگر من ريشه هايم را به دل خاک سياه

فرو کنم، نمي دانم که در آن تاريکي با چه چيزهايي روبرو

خواهم شد. اگر از ميان خاک سفت بالاي سرم را نگاه کنم،

امکان دارد شاخه هاي لطيفم آسيب ببينند ... چه خواهم

کرد اگر شکوفه هايم باز شوند و ماري قصد خوردن آن ها را

کند؟  تازه ، اگر قرار باشد شکوفه هايم به گل نشينند ، احتمال دارد بچه

کوچکي مرا از ريشه بيرون بکشد. نه...  همان بهتر که منتظر بمانم تا فرصت

بهتري نصيبم شود  و بدين ترتيب دانه منتظر ماند .

 

 

مرغ خانگي که براي يافتن غذا مشغول کندوکاو زمين در اوائل بهار بود دانه را ديد و

در يک چشم برهم زدن قورتش داد!

 

   


                     ..•*..*•. زير بارون دعا نفس بکش .•*..*•..

 

 

   ..•*..*•. خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم  .•*..*•..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 14:30  توسط دختر باران  | 

 

 

 

سلام عسلم

دلم پره از همه اين بازيهاي دور و برمون، از همه چي... ميخوام از اين به بعد فقط واسه تو بنويسم.

 از تويي که آنقدر پاکي که هيچي و هيچکس به پات نمي رسه. دلم مي خواد به روزهايي که نيستم فکر کنم.

 به لحظه هايي که شايد تو ازاينجا بگذري. مي دونم که مي گذري. به اون لحظه ها فکر کنم و عسل چشمات رو ببينم. اون عسل چشمايي که آنقدر ساده به آدم زل مي زنه و همه حرفاي نگفته رو مي شه از توش خوند. چشمايي که هيچکس ديگه اي نمي تونه با اين همه عشق، دوسشون داشته  باشه.

 چقدر خوبه که بدوني هميشه يکي بعد از تو هست که دلتنگت بشه.

 دلتنگ اراجيفت و دست فرمونت...

 دلتنگ همه حرفهايي که مي دونم هيچ کس ديگه اي بهت نگفته و نمي گه.

همه زندگيم رو مي دوني و بازم بهت مي گم. شايد چون ميخوام هميشه يه ردي از من باقي بمونه.

 

                 شايدم به يه دليل ساده تر: دوستت دارم بي احتياط و بي مهابا ...

 

 عسلم مي خوام زار بزنم. مي خوام سرم رو بکوبم به ديوارهايي که دورم رو گرفتن. دلم مي خواد توي اولين پيچ   گم بشم.  دلم مي خواد سر اون پيچ   چپ کنم. دلم مي خواد وقتي مي ميرم، توي جاده باشم، يه جاده سبز و بي انتها با يه بارون نم نم . دلم مي خواد بدونم که وقتي مي ميرم، آسمون پره  رحمته و از اون به بعد هر وقت بارون می ياد، ياد من مي افتي.

 ياد اون روزي که بي توجه به نگاه ها و چراغها و بوقها زير بارون راه رفتيم و دويديم . اون روزي که از بارون و خاک و هوا و خدا پر بوديم.  دلم مي خواد توي همچون روزي برم. شايد توي يکي از همين روزايي که مياد سر يه پيچ گم شم. نمي دونم شايد چند دهه ديگه، ولي اون روز بايد  باروني باشه ...

 

  عسلم عسلم عسلم چرا بقيه به خودشون حق مي دن؟ چرا جرات مي کنن غم رو توي چشات بيارن؟؟ !!!!! 

 

  ديوار باش ديوار ديوار ديوار... نذار، نخواه، مقاومت کن عسلک من ... فردا مال ماست. هيچ کس نمي تونه از ما بگيردش. هيچ کس، بهت قول مي دم ...

 

  دلم پره پره پره ... چرا اين آسمون لعنتي امشب رو سکوت کرده؟ ...

  قاب من فقط چراغ و شهره. تمام اونچه که حالم رو بهم مي زنه.  کاش قاب من هم پر بود از کوه و پرنده و سنگ...

  قابت رو به من قرض بده به قدر يک نگاه ...

 

 

 *این مطلب از من نیست. جایی خوندم و خوشم اومد که اینجا نوشتم.*

 

 

 

 

                        ..•*..*•. زير بارون دعا نفس بکش .•*..*•..

 

 

   ..•*..*•. خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم  .•*..*•..

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 14:24  توسط دختر باران  |