تبليغاتX
با من بمان ای همنفس
به شهر آرزوهایم بیا با مرهم چشمت به زخم کهنه ی قلبم دوایی شو
 


  

 * ابوعلي سينا و کودک
 از شيخ ابوعلي سينا که سرآمد حکماي ايران است پرسيدند: آيا از خود کسي را داناتر ديده اي يا نه ؟
 گفت: بلي. روزي نزد زرگري نشسته بودم که کودکي آمد و از زرگر آتش خواست.
 استاد به او گفت: برو ظرفي بياور و آتش ببر.
 آن کودك گفت: ظرف لازم نيست و مي توانم بدون ظرف آتش ببرم.
 من و استاد زرگر در تعجب بوديم تا به چه وسيله اي آن کودك مي تواند آتش ببرد.
 پس به او گفتم: چگونه مي تواني آتش ببري ؟
 آن کودك مقداري خاکستر در کف دست گذارد و آتش را روي آن نهاد و ببرد.
 به هوش و دانايي آن کودك آفرين گفتم .
 


    ** درس بزرگ
 روزي مردي سعي داشت تا بره مورد علاقه اش را به داخل خانه ببرد ولي بره وارد خانه نمي شد و پاهايش را محکم برزمين فشار مي داد.
 خدمتکار منزل وقتي اين صحنه را ديد نزديک شد و انگشتش را داخل دهان بره گذاشت. بره شروع به مکيدن کرد. خدمتکار داخل خانه رفت و بره  هم به دنبالش راه افتاد. مرد از اين اتفاق ساده درس بزرگي گرفت.
 فهميد که براي اثر گذاشتن بر ديگران ابتدا بايد خواسته هاي آنها را درک کرد.

 

     *** انسان بساز
 پدري براي سرگرم كردن فرزندش نقشه جهان را چند قسمت كرد و به او داد تا مانند پازل درستش كند.
 پسر خيلي زود اين كار رو تمام كرد.
 پدر كه ميدانست فرزند با نقشه دنيا آشنايي نداشته تعجب كرد و پرسيد: چه طور به اين سرعت تونستي تكميلش كني؟
 پسر جواب داد: پشت نقشه عكس يه آدم بود، آدم رو ساختم جهان خود به خود درست شد.

 

      ****جهان سومي
 آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي، سوالي مطرح كرد: استاد، شما كه از جهان سوم مي آييد، جهان سوم كجاست ؟؟
 فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.
 من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم.
 به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند، خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد  بايد در تخريب مملكتش بكوشد.
            پروفسور محمود حسابي

 

      ***** !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
 مرد با عصبانيت سرش را از پنجره بيرون کرد: آهاي بچه مگه نمي بيني سر ظهره مردم خوابن. الان وقت توپ بازي نيست.
پسرک به مرد نگاه کرد خنديد و دوباره با توپ به ديوار آنها کوبيد.
مرد فرياد زد: چه بچه ي پررويي. مثل اين که مادر و پدرت وقت نداشتن تورو تربيت کنن. الان نشونت مي دم.
اما پسر همچنان ادامه مي داد.
مرد با عصبانيت تمام بيرون رفت و کشيده اي به صورت پسر نواخت. ديگر پسر نخنديد و زد زير گريه .
بعد از ظهر که مرد براي خريد بيرون مي رفت ديد که پسر همراه مردي مي آيد و مرد با ناراحتي مي گويد :
کدوم بي انصافي زورش به يک بچه ي کرولال رسيده ؟ !!!!!


            ..•*..*•.  بقاي صفاي دل پرمهرتون  .•*..*•..


   ..•*..*•. خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم  .•*..*•..

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مهر1386ساعت 15:15  توسط دختر باران  | 


 امشب آسمان بارانيست و باران زيباست.
 باران را دوست دارم و تصور مي کنم باران نيز مرا دوست مي دارد.

باران!
 اين دوست داشتن را دوست مي دارم.
 زيرا که پيونديست بين من و تو، پيوندي به وسعت آبي آسمان و سپيدي ابرها.
 اين را مي نويسم تا به تو بپيوندم. چون پيوند تو ناگسستني ترين پيوندهاست.

باران!
 تو اي فراتر از همه ي وجود و اي پاک ترين مقدسات آسماني، امشب بر من ببار.
 مي خواهم امشب از تمام شبهاي عمرم پاک تر بشوم.... بر من ببار
 مي خواهم امشب آخرين شب دلتنگيم باشد.
 بر من ببار که شايد از پاکي و روشنايي تو گل وجودم دوباره جان گيرد.
 دلم امشب تاريک است.
 شمع وجودش را سردي نفسهاي مسافر طرد شده خاموش کرده.
 امشب جرعه اي عشق مي خواهم براي روشناي اش.

باران!
 اي بهترين بهانه براي اشکهاي شبانه ي من،
 اي طلوع دوباره عشق، بر من ببار و
 مگذارغبارغم همچنان بر تن خسته ام بماند.


( به مناسبت اولين سالگرد افتتاح بلاگ قبلي من اين شعر رو تقديم مي کنم به تمامي دوستان باروني که مثل بارون پاک و بي ريا هستن)


        ..•*..*•. خدايا شکر ايام شادي و نشاط را نصيبم کن .•*..*•..


   ..•*..*•. خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم  .•*..*•..


+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 مهر1386ساعت 11:2  توسط دختر باران  |