تبليغاتX
با من بمان ای همنفس
به شهر آرزوهایم بیا با مرهم چشمت به زخم کهنه ی قلبم دوایی شو


 

در دشتهاي کوچک عشق و اميد
که به وسعت آسمان پر ستاره ي افکار من است
گام بر مي داشتم و زمزمه مي كردم
 که چگونه مي توان تو را يافت ؟؟؟؟؟

   اكنون
تو را يافتم.....
 از ميان اين همه ستاره
که بي پروا راز نهفته در سکوت شب
 و سر در گريباني روزت را جستجو مي کند
از رنج تمام غريبي ها به تو پناه آوردم.....
             اي مهربانم
 و تپش هاي قلبم را همساز تو ساختم
تا اگر دوباره بازي روزگار مرا در کاخ سياه فراموشي حبس کرد
از وجود بي آلايشت آهنگ قلبت را به ياد داشته باشم 

      اي پر خاطره ترين صداي عشق...

 

 ¥ ¥ ¥ ¥ ¥  اين متن رو به مناسبت جشن ازدواج برادرم
                  ( اول شهريور)
                  تقديمشون مي كنم.
 اميدوارم هميشه خوش و سلامت و سربلند باشند. ¥ ¥ ¥ ¥ ¥

 

     ..•*..*•. خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم  .•*..*•..


 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 مرداد1386ساعت 9:29  توسط دختر باران  | 

 


از عشق چيزي بگوي
از آن لحظه كه چيزي آمد پديد .
از آن لحظه كه در قلبت چيزي روييد .


از شوق چيزي بگو
از آن لحظه كه پلكهايت را بسته نمي ديد .
از آن لحظه كه نگاهت چيزي مي جوييد .

از مهر چيزي بگو
از آن لحظه كه لبخندي به لبهايت آمد پديد .
از آن لحظه كه برقي ميان چشم هايت مي شد ديد .


از عشق چيزي بگوي
از آن لحظه كه ازدهام افكارت تو را در هم پيچيد .
از آن لحظه كه دلت تنها براي يك چيز مي تپيد .


     ..•*..*•. خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم  .•*..*•..

+ نوشته شده در  جمعه 19 مرداد1386ساعت 15:28  توسط دختر باران  | 

 
 

 موقع چيدن گلها يادتان باشد چشمان شاپرکي نگران به دستان شماست.  
  بگذار بر شاخه بماند.... تا شايد قلب کوچکش آرام گيرد. کوچک است اما... گل را به رنگي از خدا مي شناسد. 
  بگذار بر شاخه بماند.... شايد بالهاي کوچکش بوي خدا را به کوچه ي تنهايي تان که آرزو درآن زنداني است بياورد.  
  بگذار بر شاخه بماند....


     ..•*..*•. خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم  .•*..*•..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 8:18  توسط دختر باران  |