به شهر آرزوهایم بیا با مرهم چشمت به زخم کهنه ی قلبم دوایی شو
 

 

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیده سیر است مرا جان دلیر است مرازهره شیر است مرا زهره تابنده شدم
گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ایرفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ایرفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت که تو کشته نه‌ای در طرب آغشته نه‌ایپیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکیگول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم
گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدیجمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم
گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبریشیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم
گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهمدر هوس بال و پرش بی‌پر و پرکنده شدم
گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشوزانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم
گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکنگفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم
چشمه خورشید تویی سایه گه بید منمچونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم
تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلماطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم
صورت جان وقت سحر لاف همی‌زد ز بطربنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم
شکر کند کاغذ تو از شکر بی‌حد توکمد او در بر من با وی ماننده شدم
شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خمکز نظر وگردش او نورپذیرنده شدم
شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملککز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم
شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبقبر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم
زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدمیوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم
از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگرکز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم
باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبانکز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم
 

 دیوان شمس (غزلیات) (مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم)
از مولوی 

 خوشم اومد از این شعر... فقط همین...

                    ..•*..*•. خدايا شکر ايام شادي و نشاط را نصيبم کن .•*..*•..

              ..•*..*•. خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم  .•*..*•.. 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۶ تیر۱۳۹۴ساعت 9:29  توسط دختر باران  | 

عبدالكريم كفاش پيرمرد كفاشي بود كه وجود نازنين بقيه الله هر هفته به مغازه او مي آمدند.

روزي از او سوال كردند كه اگر يك هفته نيايم چه مي كني؟

عرضه داشت: آقا قطعا دق مي كنم.

آقا فرمودند: اگر غير از اين بود نمي آمدم.

 

داستان 1: بغل كردن امام زمان

روزی امام زمان در مغازه عبدالکریم کفاش نشسته بودن که رو میکنند به عبدالکریم و میگویند:

عبدالکریم کفش های منو ببین نیاز به وصله دارن.

عبدالکریم جواب میدن:آقا به روی چشم اما اجازه بدهید اول سفارش های مردم رو تموم کنم بعد به کفش های شما برسم.(البته چون آقا امر نكرده بودند اين جواب را داد)

امام زمان برای بار دوم می فرمایند: عبدالکریم کفش های من نیاز به وصله دارن برام بدوزش.

بازم هم عبدالکریم همان پاسخ را میدهند.

برای بار سوم امام زمان می فرمایند: عبدالکریم کفش های منو برام بدوز.

این بار عبدالکریم کفاش از جایش برمیخیزه و به جلوی آقا میره و آقا رو بغل میکنه و محکم فشار میده و میگه آقاجان قربونت برم. من که گفتم چشم اما اگه بار دیگه بگین، همینجوری که تو بغلم گرفتمت داد میزنم آی مردم بیاین که امام زمان اینجاست.

امام زمان(عجل الله تعالي فرجه الشريف) می فرمایند: عبدالکریم اگه اینطوری نبودی هرگز به سراغت نمی اومدیم...

 

داستان 2 : آقا جان شما كه مستاجر نيستيد

مرحوم سید عبدالکریم کفّاش اجاره نشین بود. روزی صاحب خانه ایشان را جواب کرد.

وی بلافاصله اسباب و اثاثیه خود را از منزل بیرون آورده و در کنار کوچه ای گذارده بود و از این بابت بسیار نگران به نظر می رسید.

در همان حال خدمت امام زمان – ارواحنا فداه – مشرّف می شوند. مرحوم آقا سید عبدالکریم می گوید: حضرت به من فرمودند: صابر باش.

عرض کردم: چَشم! اما مصیبت اجاره نشینی مصیبتی است که شما و خانواده گرفتار آن نشده اید. آقا [لبخندي زدند و] فرمودند: برای تو منزل فراهم می شود. چیزی نگذشت که برخی از اهل خیر برای او منزلی خریدند و خیال ایشان از این جهت آسوده گردید.

منبع:کتاب روزنه هایی از عالم غیب / نویسنده:آیت اللَّه سید محسن خرازی

 

                                        منتظران را به لب آمد نفس

                                       اي شه خوبان توبه فرياد رس

 

 

                   ..•*..*•. خدايا شکر ايام شادي و نشاط را نصيبم کن .•*..*•..

 

              ..•*..*•. خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم  .•*..*•..

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۷ دی۱۳۹۲ساعت 16:36  توسط دختر باران  | 

 

توی نمازخونه دانشگاه داشتم سجاده آماده می‌کردم. همین که چادر مشکی را از سر برداشتم برای نماز چادر نماز بر سر کنم، گفت: این همه خودت را بقچه پیچ می‌کنی که چی؟

برگشتم به سمت صدا. دختری را دیدم که در گوشه ی نمازخانه نشسته بود. پرسیدم: با منی؟

گفت: بله با توام و همه‌ی بیچاره‌های مثل تو که گیر کرده‌اید توی افکار عهد عتیق!! اذیت نمی‌شوی با این پارچه‌ی دراز دور و برت؟ خسته نمی‌شوی از رنگ همیشه سیاهش؟

تا آمدم حرف بزنم گفت: نگاه کن ببین چقدر زشت می شوی، چرا مثل عزادارها سیاه می‌پوشی؟ و بعد فقط بلدید گیر بدهید به امثال من...

خندیدم و گفتم: چقدر دلت ﭘُر بود دوست من! هنوز اگر حرف دیگری مانده بگو.

خنده ام را که دید گفت: نه! حرف زدن با شماها فایده ندارد!

گفتم: شاید حق با تو باشد عزیزم. پرسیدم ازدواج کردی؟

گفت: بله.

گفتم: من چادر را دوست دارم. چادر مهربانیست. با سرزنش نگاهم کرد که یعنی تو هم مثل بقیه ای...

گفتم: چادر سر می‌کنم به هزار و یک دلیل. یکی از دلایل چادر سر کردنم حفظ زندگی توست.

با تعجب به چهره ام نگاه کرد.

پرسیدم با همسرت کجا آشنا شدی؟

گفت: فلان جا همدیگر را دیدیم، ایشان پیشنهاد  ازدواج داد، من هم قبول کردم.

گفتم: خب خدا قبل از دستور دادن به من که خودم را بپوشانم به مردها می‌گوید " غض بصر داشته باشید " یعنی مراقب نگاهتان باشید. تکلیف من یک چیز است و تکلیف مردان یک چیز دیگر. این تکالیف مکمل هم اند. یعنی اگر مردی غض بصر نداشت و زل زد به من، پوشش من باید مانع و حافظ او باشد و من اگر حجاب درست و حسابی نداشتم، غض بصر مرد و کنترل نگاهش باید مانع و حافظ من باشد.

همسر تو، تو را “دید”، کشش ایجاد شد و انتخابت کرد.

کجا نوشته شده است که همسرت نمی‌تواند از تماشای زنانی غیراز تو لذت ببرد، وقتی مبنای انتخاب برای او نگاه است؟

گفت: خب… ما به هم تعهد دادیم.

گفتم: غریزه، منطق نمی‌شناسند، تعهد نمی‌شناسد. چه زندگی ها که به چشم خودم دیدم چطور با یک نگاه آلوده به باد فنا رفت. من چادر سر می‌کنم، تا اگر روزی همسر تو به تکلیفش عمل نکرد و نگاهش را  کنترل نکرد، زندگی تو به هم نریزد، همسرت نسبت به تو دلسرد نشود، محبت و توجه‌اش  نسبت به تو که محرمش هستی کم نشود.

من به خودم سخت می گیرم و در گرمای تابستان زیر چادری که بیشتر شبیه کوره است از گرما هلاک  می‌شوم، زمستان‌ها زیر برف و باد و باران برای کنترل کردن و جمع و جور کردنش کلافه می‌شوم، بخاطر حفظ خانه و خانواده‌ی تو.

من هم مثل تو زن هستم. تمایل به تحسین زیبایی‌هایم دارم. من هم دوست دارم  تابستان‌ها کمتر عرق بریزم، زمستان‌ها راحت‌تر توی کوچه و خیابان قدم بزنم. من روی تمام این علاقه‌ها خط قرمز کشیدم، تا به اندازه‌ی سهم خودم حافظ گرمای زندگی تو باشم.

سکوت کرده بود.

گفتم: راستی… هر کسی در کنار تکالیفش، حقوقی هم دارد. حق من این نیست که زنان جامعه‌ام با موهای رنگ کرده‌ی پریشان و صد جور جراحی زیبایی فک و بینی و کاشت گونه و لب و آنچه نگفتنیست، چشم‌های همسر من را به دنبال خودشان بکشانند...

حالا بیا منصف باشیم.

من باید از شکل پوشش و آرایش تو شاکی باشم یا شما از من؟؟؟؟؟

بعد از یک سکوت طولانی گفت: هیچ وقت به قضیه این طور نگاه نکرده بودم...

                              راست می گویی

 

 

                   ..•*..*•. خدايا شکر ايام شادي و نشاط را نصيبم کن .•*..*•..

 

              ..•*..*•. خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم  .•*..*•..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱ دی۱۳۹۲ساعت 20:11  توسط دختر باران  | 

 گفتم: خسته‌ام.

گفتی: لاتقنطوا من رحمة الله

 .:: از رحمت خدا نا امید نشید (زمر/53) ::.

 

گفتم: هیشکی نمی‌دونه تو دلم چی می‌گذره.

 گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه

 .:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.

 

گفتم: غیر از تو کسی رو ندارم.

 گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید

 .:: ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/16) ::.

 

گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی!

 گفتی: فاذکرونی اذکرکم

 .:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.

 

گفتم: تا کی باید صبر کرد؟

 گفتی: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا

 .:: تو چه می‌دونی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/63) ::.

 

گفتم: تو بزرگی و نزدیکت برای منِ کوچیک خیلی دوره! تا اون موقع چیکار کنم؟

 گفتی: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الل

 .:: کارایی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه (یونس/109) ::.

 

گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچیک... یه اشاره‌ کنی تمومه!

 گفتی: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم

 .:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.

 

گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل... اصلا چطور دلت میاد؟

 گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم

 .:: خدا نسبت به همه‌ی مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143) ::.

 

گفتم: دلم گرفته.

 گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا

 .:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشن (یونس/58) ::.

 

گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله.

 گفتی: ان الله یحب المتوکلین

 .:: خدا اونایی رو که توکل می‌کنن دوست داره (آل عمران/159) ::.

 

گفتم: خیلی چاکریم!

 ولی این بار، انگار گفتی: حواست رو خوب جمع کن! یادت باشه که:

 و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره

 .:: بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت می‌کنن. اگه خیری بهشون برسه، امن و آرامش پیدا می‌کنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن، رو گردون میشن. خودشون تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنن (حج/11) ::.

 

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم.

 گفتی: فانی قریب

 .:: من که نزدیکم (بقره/186) ::.

 

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌شد بهت نزدیک شم.

 گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال

 .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/205) ::.

 

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!

 گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم

 .:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/22) ::.

 

گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی.

 گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه

 .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/90) ::.

 

گفتم: با این همه گناه... آخه چیکار می‌تونم بکنم؟

 گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده

 .:: مگه نمی‌دونید خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌کنه؟! (توبه/104) ::.

 

گفتم: دیگه روی توبه ندارم.

 گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب

 .:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/2-3) ::.

 

گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟

 گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا

 .:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/53) ::.

 

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟

 گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله

 .:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/135) ::.

 

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌کنه؛ عاشق می‌شم! ... توبه می‌کنم: یا غافر الذنب، اغفر ذنوبی جمیعا

 گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین

 .:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/222) ::.

 

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک

 گفتی: الیس الله بکاف عبده

 .:: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/36) ::.

 

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار می‌تونم بکنم؟

 گفتی: یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما

 .:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/42-43) ::.

 

 

                            ..•*..*•. الهي تكيه بر لطف تو دارم  .•*..*•..


              ..•*..*•. خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم  .•*..*•..

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۳ آذر۱۳۹۲ساعت 19:41  توسط دختر باران  | 

تقديم به چشم هايي كه در راه ماندند و دلهايي كه آنها را راندند.
 تقديم به اشكهايي كه غرورشان شكست و عهدهايي كه كسي آنها را نبست.

 چشم من گم شد تو پنجره ها   نيومدي  

                        گفته بودم واسه خاطر خدا          نيومدي

يكي گفت شباي مهتاب بشينم دعا كنم

                       بالارفت دستاي من واسه دعا       نيومدي

دل من اسيرچشماي تو شد حتي واسه

                         اين كه اين ديوونه رو كني رها    نيومدي

واسه تو نوشته بودم كه دلم ديوونته

                         تو گذاشتي به حساب يه خطا     نيومدي

يكي گفت اول راه سختِ مجنوني هنوز   

                          سر گذاشتم به دل بيابونا         نيومدي

يكي گفت برو واسه كبوترا دونه بريز       

                          دلمو ريختم واسه كبوترا         نيومدي

سبزي زندگيمو بستم به غوغاي ضريح   

                           امانت دادم اونو دست رضا    نيومدي

نذرمو نوشتمش رو گلا تا يادم نره        

                           نذرا رو يكي يكي كردم ادا     نيومدي

گفته بودم يه كسي بياد بگه آخرشه      

                           لااقل بيا براي يه نگاه         نيومدي

گفته بودن بيا   ازعشق تو ديوونه شده    

                           لااقل براي خاطر شفا      نيومدي

آشناترين غريبه اي توي قصه هاي من      

                          منو كشتي تو غريب آشنا       نيومدي

چه بيايي و چه نيايي  سرحرفم مي مونم 

                          تأخيراتو مي ذارم پاي وفا      نيومدي

ديدمت رد مي شدي از كوچه هاي خاطره 

                         التماست كردم و گفتم بيا        نيومدي

اين روزا هيچ نامه اي به مقصدش نمي رسه

                         تو شدي مثل جواب نامه ها    نيومدي

خوبيا تموم ميشن ميرن يه جا تو خاطره 

                          مث تو كه رفتي سراغ خوبيا     نيومدي

نميگم بيا اگه دوس نداري بيايي نيا     

                           لااقل  فقط  بهم  بگو چرا   نيومدي

 

خدايا! يــــــــــــــــادم بــــــــــــده يـــــــــــــــــادم بـــــاشـــه يـــــــــــــــــــادت بـــــــــاشــــــــــم

 

 

                              ..•*..*•. الهي تكيه بر لطف تو دارم  .•*..*•..  

 

              ..•*..*•. خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم  .•*..*•..

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ۲۶ مهر۱۳۹۲ساعت 14:29  توسط دختر باران  | 

 

از سوسک می ترسیم ...

از له کردن شخصیت دیگران مثل سوسک نمی ترسیم!!

 

از عنکبوت می ترسیم ...

از اینکه تمام زندگیمون  تار عنکبوت ببنده نمی ترسیم !!

 

از شکستن لیوان می ترسیم ...

از شکستن دل آدمها نمی ترسیم !!

 

از اینکه بهمون خیانت کنن می ترسیم ...

از خیانت به دیگران نمی  ترسیم !!

 

  

                            ..•*..*•. الهي تكيه بر لطف تو دارم  .•*..*•..

 

              ..•*..*•. خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم  .•*..*•..

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۴ شهریور۱۳۹۲ساعت 12:0  توسط دختر باران  | 

 

گویند روزی شخصی با الاغش به در آب انباری رسید. پیاده شد و داخل آب انبار گردید. پس از برداشتن آب بیرون آمد و دید که الاغش رفته است. برای رضای خدا از منزلش میخ طویله ای را آورده و در آنجا نزدیک آب انبار در زمین فرو نشاند تا بعد از این افراد با خیال راحت مرکبشان را به آن بسته و آب را استفاده کنند.

مدتی گذشت. روزی شخصی از آنجا میگذشت پایش به میخ برخورد و با خود فکر کرد که برای رضای خدا آن میخ را در بیاورد تا دیگران به این مشکل دچار نشوند.

کار اگر برای رضای خدا باشد هر چه باشد نیکوست.

 

 

                    ..•*..*•. خدايا شکر ايام شادي و نشاط را نصيبم کن .•*..*•..

 

              ..•*..*•. خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم  .•*..*•..

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ۱۸ مرداد۱۳۹۲ساعت 20:24  توسط دختر باران  |