|
|
|
|
|
در اين عرصه انفجار بلا، مردم ياد لالهها را بين كوچههاى اين شهر خاموش گم كردهاند و حتى امواج درياى عاشق سر بر ساحل نگاههايى تيره مىگذارند و سرود عطش را سر مىدهند. لالهها منتظرند؛ منتظر كسى كه همزاد موجهاى خورشيدى است. كسى از جنس ابر، پريزاد باران ..•*..*•. زير بارون دعا نفس بکش .•*..*•.. ..•*..*•. خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم .•*..*•..
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1387ساعت 23:1 توسط دختر باران
|
|
||
|
|
|
|
|
ما به هم محتاجيم مثل ديوونه به خواب مثل گندم به زمين مثل شوره زار به آب ما به هم محتاجيم مثل يه ماهي به آب مثل آدم به هوا ما به هم محتاجيم ما به هم محتاجيم ما به هم محتاجيم *•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .•*..* *•. .•*..*•. .•*..*•. .•* *•. .•*..* هميشه يه چيزايي هست که آدم نمي تونه پيش هر کسي به زبون بياردشون. راستش، اگه هم نگه تو دلش مثل يه غده مي مونه و هرازگاهي اين غده تبديل به يه بغض بزرگ تو گلوش مي شه و بدجوري ميترکه ... آدما هميشه به هم احتياج دارن احتياج به يه هم صحبت يه رفيق، يه همدل، خيلي واسشون مهمه وقتي که خيلي غصه دارن و دلشون مي خواد درددل کنن هر چي به اطراف نگاه مي کنن حتي يه نفر نيست که به درد و دلشون گوش کنه آره يه دوست خوب اونيه که وقتي هيچکس پيشت نيست از راه مي رسه و دستتو مي گيره آره اون دوستته، دوست واقعي تو خدايا! يــــادم بـــــده يـــــــادم بـــــاشـــه يـــــــــادت بــــــاشــــم ..•*..*•. خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم .•*..*•..
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 15:31 توسط دختر باران
|
|
||
|
|
|
|
|
مامان خيلي آروم بابارو بلند ميكنه و ليوان آبو ميده دستش، بابا دستهاش ميلرزه، اول قرصشو ميخوره بعد آروم آبو ميخوره، دستهاي بابا لاغر و درازه، زير چشماشم سياهه، سياهه... همش خس خس ميكنه، زوركي نفس ميكشه، انگار يه چيزي تو گلوش گير كرده، گاهي وقتها فكر ميكنم ميخواد خفه بشه، نه... دوست ندارم خفه بشه... دوباره سرفه ميكنه، ليوان از دستش ميافته رو زمين، از صداي شكستنش دلم ميريزه، همش سرفه ميكنه. كاش هر چي تو گلوش گير كرده بياد بيرون، وقتي بابا اين جوري سرفه ميكنه صورتش سياه ميشه، مامان يه چيزي ميگيره رو دهن بابا، نميدونم چيه، ولي با لوله به يك كپسول گنده چسبيده، حالا دستهاي مامان هم ميلرزه... ميدوم تو اتاقم، درو هم ميبندم تا صداي سرفه بابا نياد... . يه عروسك دارم سرش مو نداره مثل بابا، اونو ميخوابونم رو تخت مثل بابا، بعد ميبرمش دكتر مثل بابا، يه آمپول بهش ميزنم، حتما خوب ميشه. اگه بابام آمپول بزنه از اون آمپول گندهها حتما خوب خوب ميشه... درو كه باز ميكنم ديگه صداي سرفه بابا نميياد، يواش مييام بيرون بابا رو تختش خوابيده، تندي مييام تو اتاق مامان. داره نماز ميخونه، نه ديگه نمازشو تموم كرده، نشسته و دستاشو بلند كرده و دعا ميخونه، ميدوم و ميپرم تو بغلش، محكم فشارم ميده، دو سه تا ماچ از لپم ميكنه، صورتم خيس ميشه، ازش ميپرسم چرا صورتت خيسه؟ زود صورتشو پاك ميكنه و ميگه: ماماني وضو گرفتم يادم رفت صورتمو خشك كنم، چشماش قرمزه و پف كرده، فكر ميكنم تو دلم سوزن ميزنن، خيلي دلم ميسوزه، گاهي وقتها مثل الان منم يه چيزي تو گلوم گير ميكنه، ديگه نميتونم حرف بزنم، حتما منم مثل بابام شدم... مامان دوباره ماچم ميكنه و ميگه: سايه نميخواي كارتون نگاه كني؟... سرمو ميبرم بالا و ميگم: نه... مامان ميگه: چرا عزيزم، برنامه كودك داره ها... من ميگم: تلويزيونمون خرابه كارتونش رنگي نيست... مامان نازم ميكنه و ميگه: آخ يادم رفت بدم درستش كنن، حالا اين دفعه برو نگاه كن قول ميدم فردا بدم درستش كنن... دوباره ماچم ميكنه... زود بلند ميشم و ميدوم تلويزيونو روشن ميكنم، آخ جون كارتون داره ولي حيف كه سياه و سفيده... تا زنگ زدن ميدوم درو باز ميكنم، خاله شهين ميپره و بغلم ميكنه، خيلي دوستش دارم. ميخواد منو ببره خونشون. آخ جون اون وقت ميتونم با ارژنگ و ارغوان بازي كنم. واي چقدر خاله خوشگل شده، هميشه موهاش رنگيه، يه بار طلايي، يه بار قهوهاي، اين دفعه هم يه كمي موهاش قرمز شده، كاش موهاي مامانم رنگي بود. هميشه موهاش سياه و سفيده. تازه بيشترشم سفيده. دوست دارم موهاي مامان رنگي بشه، ولي مامانم ميگه: بابات دوست نداره... . مامان لباسهامو عوض ميكنه، صورتمو ميبوسه و ميگه: خونه خاله شيطوني نكني ها... . من و ارژنگ و ارغوان چشم گيرك بازي ميكنيم كه يكدفعه شوهر خاله شهين ميياد تو و صداي آقا شيرهرو درميياره و ميگه: الان ميخورمتون، هر 3 تامون جيغ ميزنيم و از خوشحالي ميپريم بغلش، 3 تا چيپس گنده واسمون خريده، از بس كه دوستش دارم بهش ميگم عمو رشيد. يه دسته گل خوشگل هم خريده واسه خاله شهين، گلها هم مثل خودش ميخنديدن... عمو رشيد يكي يكي مارو بغل ميكنه و ميندازه بالا، ديوارها دورسرم ميچرخن، خيلي كيف داره، هر 3 تا مون جيغ ميكشيم و ميخنديم. ما قلقلكش ميديم و اون ميخنده. از بس خنديد صورتش گلي شد... دستهاي عمو رشيد خيلي گندهاس، ميتونه من و ارژنگ و ارغوانرو با هم بغل كنه و بچرخونه، ما هم ميخنديديم و موهاي فرفريشو بهم ميزنيم... خاله آلبوم عكسهاشو ميياره كه نگاه كنيم، عكسهاي ارژنگ و ارغوان، عكسهاي عمو، خاله، جوونياش، بچهگياش... يه جا مامان و خاله همديگر رو بغل كردن. خاله بهم ميگه: اين مامانه، اينم منم... اينجا چقدر مامان خوشگل شده. از خاله هم خوشگلتره. موهاشو گيس كرده، لباشم قرمز كرده، من نديدم مامان لباش قرمز باشه... خاله عكس بابا و عمو رشيد رو نشونم ميده، اينجا بابا داره ميخنده، سرش مو داره، موهاي قشنگ، دستهاي بزرگ، يك تفنگ سياه دستشه. به عمو ميگم: عمو اين تفنگها بزرگن؟ ... عمو دستهاشو از هم باز ميكنه و با خنده ميگه: آره عمو به اين بزرگي، بعدشم خيلي سنگينه، هر كسي نميتونه بلندش كنه... به بابا نگاه ميكنم. قدش از عمو هم بلندتره. چه زوري داشته لباسهاشون مثل همه... به عمو ميگم: بابام از اين عكسها داره؟... عمو نگاهي به خاله ميكنه و ميگه: آره سايه جان، حتما داره... اين دفعه به مامان بگو آلبوم عكسها رو نشونت بده... بازم به بابا نگاه ميكنم، دلم برايش تنگ ميشه، انگار يه چيزي دلمو فشار ميده... اين دفعه اگه بابا سرفه كرد، ليوان از دستش افتاد، اگه بهم نخنديد نميرم تو اتاقم. همونجا پيشش ميمونم... . صبح از همه زودتر بيدار ميشم. تا با خاله ميرسيم خونمون تندي ميدوم تو اتاق بابا، مامان كنار تخت وايستاده، چشماش از ديروزم قرمزتره. بابا رو تختش نيست قاب عكس بزرگ بابا رو تخته كه يك تفنگ سياه تو دستشه. بابا داره بهم ميخنده... ..•*..*•. بقاي صفاي دل پرمهرتون .•*..*•.. ..•*..*•. خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم .•*..*•..
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 3 خرداد1387ساعت 15:32 توسط دختر باران
|
|
||
|
|
|
|
|
دو تا دانه توي خاک حاصلخيز بهاري کنار هم نشسته بودند. دانه اولي گفت: " من ميخواهم رشد کنم ! من ميخواهم ريشه هايم را هرچه عميق تر در دل خاک فرو کنم و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالاي سرم پخش کنم ... من ميخواهم شکوفه هاي لطيف خودم را همانند بيرق هاي رنگين برافشانم و رسيدن بهار را نويد دهم ... من ميخواهم گرماي آفتاب را روي صورت و لطافت شبنم صبحگاهي را روي گلبرگ هايم احساس کنم " و بدين ترتيب دانه روئيد . دانه دومي گفت: " من مي ترسم... اگر من ريشه هايم را به دل خاک سياه فرو کنم، نمي دانم که در آن تاريکي با چه چيزهايي روبرو خواهم شد. اگر از ميان خاک سفت بالاي سرم را نگاه کنم، امکان دارد شاخه هاي لطيفم آسيب ببينند ... چه خواهم کرد اگر شکوفه هايم باز شوند و ماري قصد خوردن آن ها را کند؟ تازه ، اگر قرار باشد شکوفه هايم به گل نشينند ، احتمال دارد بچه کوچکي مرا از ريشه بيرون بکشد. نه... همان بهتر که منتظر بمانم تا فرصت بهتري نصيبم شود و بدين ترتيب دانه منتظر ماند . مرغ خانگي که براي يافتن غذا مشغول کندوکاو زمين در اوائل بهار بود دانه را ديد و در يک چشم برهم زدن قورتش داد!
..•*..*•. خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم .•*..*•..
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 14:30 توسط دختر باران
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام عسلم دلم پره از همه اين بازيهاي دور و برمون، از همه چي... ميخوام از اين به بعد فقط واسه تو بنويسم. از تويي که آنقدر پاکي که هيچي و هيچکس به پات نمي رسه. دلم مي خواد به روزهايي که نيستم فکر کنم. به لحظه هايي که شايد تو ازاينجا بگذري. مي دونم که مي گذري. به اون لحظه ها فکر کنم و عسل چشمات رو ببينم. اون عسل چشمايي که آنقدر ساده به آدم زل مي زنه و همه حرفاي نگفته رو مي شه از توش خوند. چشمايي که هيچکس ديگه اي نمي تونه با اين همه عشق، دوسشون داشته باشه. چقدر خوبه که بدوني هميشه يکي بعد از تو هست که دلتنگت بشه. دلتنگ اراجيفت و دست فرمونت... دلتنگ همه حرفهايي که مي دونم هيچ کس ديگه اي بهت نگفته و نمي گه. همه زندگيم رو مي دوني و بازم بهت مي گم. شايد چون ميخوام هميشه يه ردي از من باقي بمونه. شايدم به يه دليل ساده تر: دوستت دارم بي احتياط و بي مهابا ... عسلم مي خوام زار بزنم. مي خوام سرم رو بکوبم به ديوارهايي که دورم رو گرفتن. دلم مي خواد توي اولين پيچ گم بشم. دلم مي خواد سر اون پيچ چپ کنم. دلم مي خواد وقتي مي ميرم، توي جاده باشم، يه جاده سبز و بي انتها با يه بارون نم نم . دلم مي خواد بدونم که وقتي مي ميرم، آسمون پره رحمته و از اون به بعد هر وقت بارون می ياد، ياد من مي افتي. ياد اون روزي که بي توجه به نگاه ها و چراغها و بوقها زير بارون راه رفتيم و دويديم . اون روزي که از بارون و خاک و هوا و خدا پر بوديم. دلم مي خواد توي همچون روزي برم. شايد توي يکي از همين روزايي که مياد سر يه پيچ گم شم. نمي دونم شايد چند دهه ديگه، ولي اون روز بايد باروني باشه ... عسلم عسلم عسلم چرا بقيه به خودشون حق مي دن؟ چرا جرات مي کنن غم رو توي چشات بيارن؟؟ !!!!! ديوار باش ديوار ديوار ديوار... نذار، نخواه، مقاومت کن عسلک من ... فردا مال ماست. هيچ کس نمي تونه از ما بگيردش. هيچ کس، بهت قول مي دم ... دلم پره پره پره ... چرا اين آسمون لعنتي امشب رو سکوت کرده؟ ... قاب من فقط چراغ و شهره. تمام اونچه که حالم رو بهم مي زنه. کاش قاب من هم پر بود از کوه و پرنده و سنگ... قابت رو به من قرض بده به قدر يک نگاه ... *این مطلب از من نیست. جایی خوندم و خوشم اومد که اینجا نوشتم.* ..•*..*•. زير بارون دعا نفس بکش .•*..*•.. ..•*..*•. خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم .•*..*•..
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 14:24 توسط دختر باران
|
|
||
|
|
|
|
|
من به آمار زمين مشكوكم اگر اين شهر پراز آدمهاست؛ پس چرا اين همه دلها تنهاست؟؟؟؟؟ !!!!!!!!!!!!!! ..•*..*•. الهي تكيه بر لطف تو دارم .•*..*•.. ..•*..*•. خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم .•*..*•..
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 14:37 توسط دختر باران
|
|
||
|
|
|
|
|
در آخرين روز ترم پايان دانشگاه، استاد به زحمت جعبه سنگيني را به کلاس آورد. وقتي که کلاس رسميت پيدا کرد، ليوان بزرگ شيشه اي را از جعبه بيرون آورد و روي ميز گذاشت و سپس چند قلوه سنگ را از درون جعبه برداشت و آنها را داخل ليوان انداخت. آنگاه ازدانشجويان که با تعجب به او نگاه مي کردند، پرسيد: آيا ليوان پر شده است؟ همه گفتند: بله، پر شده است. استاد مقداري سنگ ريزه را از جعبه برداشت و آنها را روي قلوه سنگهاي داخل ليوان ريخت، بعد ليوان را تکان داد تا سنگ ريزه ها به درون فضاهاي خالي بين قلوه سنگ ها بلغزند. سپس از دانشجويان پرسيد: آيا ليوان پر شده است؟ همگي پاسخ دادند: بله، پر شده است. استاد دوباره دست به جعبه برد چند مشتي شن برداشت و داخل ليوان ريخت. ذرات شن براحتي فضاهاي کوچک بين قلوه سنگ ها و ريگها را پر کرد. استاد بار ديگر از دانشجويان پرسيد: آيا ليوان پر شده است؟ دانشجويان همصدا جواب دادند: بله، پر شده است. استاد از داخل جعبه شيشه اي آبي برداشت و آن را درون ليوان خالي کرد. آب تمام فضاهاي کوچک بين ذرات شن را هم پرکرد. اين بار قبل ازاينکه استاد سوالي بکند دانشجويان با خنده فرياد زدند : بله، پر شده ... بعد از آنکه خنده ها تمام شد، استاد گفت: اين ليوان مانند شيشه عمر شماست و آن قلوه سنگ ها هم چيزهاي مهم زندگي شما مثل سلامتي، خانواده، فرزندان ودوستانتان. چيزهايي که اگر هرچيز ديگري را از دست بدهيد و فقط اينها برايتان باقي بماند هنوز زندگي شما پر است. سپس نگاهي به دانشجويان انداخت وادامه داد: ريگ ها هم چيزهاي ديگري است که در زندگي اهميت دارد، مثل شغل و ثروت و ... ذرات شن هم چيزهاي کوچک و بي اهميت زندگي است که اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل ليوان بريزيد، ديگر جايي براي سنگ ها و ريگ ها باقي نمي ماند. اين وضعيت در مورد زندگي شما هم صدق مي کند. ..•*..*•. زير بارون دعا نفس بکش .•*..*•.. ..•*..*•. خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم .•*..*•.. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 4 فروردین1387ساعت 17:54 توسط دختر باران
|
|
||