تبليغاتX
با من بمان ای همنفس
به شهر آرزوهایم بیا با مرهم چشمت به زخم کهنه ی قلبم دوایی شو
 

 گفتم: چقدر احساس تنهايي مي‌كنم.  گفتي: فاني قريب...  من كه نزديكم (بقره)

گفتم: تو هميشه نزديكي؛ من دورم، كاش مي‌شد بهت نزديك شم.  گفتي: و اذكر ربك في نفسك تضرعا و خيفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال... هر صبح و عصر، پروردگارت رو پيش خودت، با خوف و تضرع، و با صداي آهسته ياد كن (اعراف)

 گفتم: اين هم توفيق مي‌خواهد!  گفتي: ألا تحبون ان يغفرالله لكم... دوست نداريد خدا ببخشدتون؟! (نور) گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشي.   گفتي: و استغفروا ربكم ثم توبوا اليه... پس از خدا بخواهيد ببخشدتون و بعد توبه كنيد (هود)

 

زماني كه دست زندگي سنگين و شب بي ترانه است هنگام عشق و اعتماد است و دست زندگي چه سبك مي شود و چه پر ترانه آن هنگام كه به هم عشق مي ورزيم و اعتماد داريم.

 

 

                                      ..•*..*•. الهي تكيه بر لطف تو دارم  .•*..*•..                                 

 

              ..•*..*•. خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم  .•*..*•..         

     

+ نوشته شده در  شنبه 7 آذر1388ساعت 16:34  توسط دختر باران  | 

 

قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.

هربار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.

قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.

قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.

تا روزي‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند. قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را.   اما...

روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟

خدا گفت: هست.

قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.

خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است.

آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را در‌ آن‌ بريزد. اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است.

 

 

                            ..•*..*•. زير بارون دعا نفس بکش .•*..*•..

 

              ..•*..*•. خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم  .•*..*•..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 17:30  توسط دختر باران  | 

 

 

نامه یک پدر به پسرش:

پسر دلبندم!!

روزی که پیریم را دیدی،  گرچه الان نیستم، شکیبا باش و سعی کن درکم کنی...

اگر موقع غذا خوردن، خودم را کثیف میکنم و چنانچه نمیتوانم لباسهایم را بپوشم، طاقت بیاور. ساعت هایی را به یاد بیاور که من این  مورد را به تو می آموختم.

در صورتیکه به هنگام صحبت با تو، مطالبی را هزار بار بازگو میکنم، حرفم را قطع نکن و به من گوش بده.

زمانیکه کودکی بیش نبودی، داستانی را برایت هزاربار می خواندم تا خواب به چشمانت راه یابد.

هنگامی که نمیخواهم دوش بگیرم،  نه شرمنده ام کن و نه سرزنشم... زمانی را به خاطر آور که من برای حمام بردنت هزار دوز و کلک میزدم.

موقعی که ناتوانی ام را در کاربرد فن آوری های جدید میبینی، به من فرصت فراگیری اش را بده و با لبخند تمسخرآمیز نگاهم نکن.

من به تو خیلی چیزها آموختم...  چگونه بخوری، چطور بپوشی و چسان با زندگی روبرو شوی...

گاه به هنگام گفت و گو که دچار فراموشی می شوم و یا رشته  کلام مان قطع میشود ... به من فرصت کافی بده تا موضوع بحث را به یاد آورم و اگر موفق نشدم به یاد بیاورم، عصبی نشو... ولی بی تردید آنچه برایم خیلی اهمیت دارد در کنارت بودن و گفت و شنود با توست.

اصلا اگر اشتها نداشتم، به زور به غذا خوردن وادارم نکن. خوب میدانم که کی باید بخورم یا نخورم.

زمانیکه پاهایم خسته اند  و مرا از رفتن باز میدارند، دستانت را به من بده... همانگونه که در کودکی نخستین گامهایت را به کمک من برمیداشتی.

چنانچه روزی به تو گفتم که دیگر نمیخواهم زنده بمانم و دوست دارم بمیرم... خشمگین نشو. یک روز درمی یابی که من چه میگویم...

از اینکه مرا در کنارت میبینی نباید احساس خشمگینی و اندوهگینی و یا ناتوانی کنی... باید پهلوی من باشی، بکوشی درکم کنی و یاری دهی، آنسان که کمکت کردم زندگی ات را شروع کنی.

کمکم کن تا گام بردارم. با عشق و بردباری یاریم ده که مسیر زندگی ام را بپیمایم. من هم پاداشت را با تبسم و محبتی که پیوسته به تو ارزانی داشته ام خواهم داد.

پسرم دوستت دارم

پدرت

 

           ..•*..*•. خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم  .•*..*•..

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 مهر1388ساعت 12:22  توسط دختر باران  | 

 

  

به نام خدايي كه هستي را با مرگ

دوستي را بي رنگ

زندگي را بارنگ

‌عشق را رنگارنگ

رنگين كمان را هفت رنگ

شاپرك را صد رنگ

و من را دلتنگ تو آفريد

 

 

..•*..*•. خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم  .•*..*•..

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 17:8  توسط دختر باران  | 

 

به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»!

 لبخند زد.  پرسيدم: «چرا مي خندي؟»

 پاسخ داد: «از حماقت تو خنده ام مي گيرد»

پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟»

گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام»

 با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!»

جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است، تو را زمين مي زند»

 پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟»

پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد، فعلاً برو سواري بياموز»

 

 

                ..•*..*•. خدايا شکر ايام شادي و نشاط را نصيبم کن .•*..*•..

 

          ..•*..*•. خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم  .•*..*•..

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 18:46  توسط دختر باران  | 

 

اول شهريور ، روز پزشک رو به خواهر خوبم تبريک عرض مي کنم و اين قطعه رو به ايشون تقديم مي کنم.

 

هيچ

باراني

جاي

پاي

تو

را

از

کوچه

قلبم

نخواهد شست ...

 

با آرزوي سلامتي و موفقيت و شادي ها و بهترين ها برايشان

 

   ..•*..*•. خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم  .•*..*•..

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 9:40  توسط دختر باران  | 

 

 

ناني براي خوردن، لباسي براي پوشيدن و ساعتي براي خوابيدن داري؟ آری

نامي براي خوانده شدن، کتابي براي آموختن و دانشي براي ياد دادن داري؟ آري

بدني سالم براي برداشتن سبد يک پيرزن، سقفي براي شاد کردن يک کودک، دهاني براي خنديدن و خنداندن داري؟ آري

لحظه‌اي براي حس کردن، قلبي براي دوست داشتن و خدايي براي پرستيدن داري؟ آري

 

پس تو خوشبختي،  بسيار خوشبخت ...

 

 

           ..•*..*•. خدايا شکر ايام شادي و نشاط را نصيبم کن .•*..*•..

   ..•*..*•. خدايا همه چيز رو به محبت مطلق خودت مي سپارم  .•*..*•..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 11:1  توسط دختر باران  |